داستانهای قرآن
سرگذشت حضرت آدم و حوا
به قلم: مهدی آذریزدی
در ابتدای آفرینش، خداوند متعال تصمیم گرفت موجودی به نام انسان بیافریند. او از خاک، اولین انسان را ساخت و نامش را آدم گذاشت. سپس برای اینکه آدم تنها نباشد، همسری برای او آفرید به نام حوا.
خداوند این دو را در مکانی زیبا و پرنعمت به نام بهشت ساکن کرد. در آنجا هر نوع میوه و نعمتی در اختیارشان بود و میتوانستند از همهی آنها آزادانه استفاده کنند. تنها یک محدودیت برایشان گذاشته شد: خداوند به آنها گفت که به درختی خاص نزدیک نشوند و از میوهی آن نخورند.
اما شیطان که دشمن آشکار انسان بود، آن دو را فریب داد. او به آدم و حوا قول داد که اگر از آن میوه بخورند، فرشته خواهند شد یا برای همیشه در بهشت خواهند ماند. آنها وسوسه شدند و از دستور خدا سرپیچی کردند و از آن میوه ممنوعه خوردند.
بلافاصله پس از این نافرمانی، آدم و حوا متوجه عمل خود شدند و پشیمان گشتند. آنها از بهشت بیرون رانده شدند و به زمین فرستاده شدند. خداوند به آنها گفت که زندگی روی زمین سخت خواهد بود، اما اگر توبه کنند و راه درست را در پیش بگیرند، هدایت خواهند شد.
این داستان به ما میآموزد که انسان ممکن است خطا کند، اما همیشه راه بازگشت و بخشش از سوی خداوند مهربان باز است.

در آغاز، تنها خدا بود و هیچ کس دیگر. خداوند فرشتگان را آفرید و سپس آسمانها و زمین را پدید آورد. فرشتگان همواره خدا را عبادت میکردند. خدا روی زمین گیاهان و حیوانات را آفرید، اما هنوز هیچ انسانی وجود نداشت.
روزی خدا به فرشتگان گفت: «قصد دارم بر روی زمین جانشینی بیافرینم؛ انسانی از خاک که از همهٔ موجودات داناتر و آگاهتر باشد.»
فرشتگان پرسیدند: «آیا میخواهی کسانی را خلق کنی که در زمین فساد کنند و خون یکدیگر را بریزند؟ در حالی که ما تو را پرستش میکنیم.»
خدا فرمود: «من چیزی میدانم که شما نمیدانید. وقتی او را آفریدم، همه باید به او احترام بگذارید و بر او سجده کنید.»
سپس خداوند بدن آدم را از آب و خاک ساخت و از روح خود در آن دمید تا زنده شود. همهٔ فرشتگان به دستور خدا بر آدم سجده کردند و او را گرامی داشتند. اما ابلیس، که از فرشتگان بزرگ بود، سرپیچی کرد و از سجده خودداری نمود.
خدا پرسید: «ای شیطان، چرا از فرمان من سر باز زدی و بر آدم سجده نکردی؟»
ابلیس پاسخ داد: «من از او برترم؛ زیرا من از آتش آفریده شدهام و او از خاک. نمیتوانم بپذیرم که او از من گرامیتر باشد.»
خدا فرمود: «پس از جمع فرشتگان بیرون رو و از حضور ما دور شو.»
شیطان گفت: «خدایا، سالها تو را عبادت کردهام. حال که مرا به خاطر نافرمانی در برابر آدم راندهای، به من مهلت بده تا زنده بمانم و تا روز قیامت شاهد زندگی فرزندان آدم باشم.»
خدا فرمود: «تا روز قیامت زنده باشی، اما نفرین بر تو باد.»
وقتی شیطان مطمئن شد که زنده میماند، گفت: «حال که از آسمان رانده و نفرین شدهام، میروم تا بدیها را در نظر انسانها زیبا جلوه دهم و آنان را گمراه کنم. آنها را به آرزوهای پوچ میاندازم و راه تغییر دستورات تو را به آنان میآموزم. از هر سو آنان را وسوسه میکنم تا گناه کنند و کارهای ناشایست مانند شرابخواری، قمار، جنگ و خودخواهی را میانشان رواج میدهم. کاری میکنم که به یکدیگر ستم کنند و همواره در رنج باشند و شکرگزار تو نباشند.»
خدا فرمود: «هر کس خود را بشناسد، رستگار میشود. تو بر کسانی که ایمان خالص دارند تسلط نخواهی یافت، مگر آنکه آنان خدا را فراموش کنند و فریب تو را بخورند. سرانجامشان دوزخ است و جهنم را از تو و پیروانت پر خواهم کرد.»
شیطان دیگر جایی در میان فرشتگان نداشت. از حضور خدا رانده شده بود و با خود گفت: «حال که من محکوم به دوزخم و خدا مرا لعنت کرده، از لعنت مردم باکی ندارم. تا میتوانم آنان را به دوزخ میکشانم. اگر کسی بپرسد چرا وسوسهاش کردی، میگویم: مگر عقل نداشتی که حرف مرا نشناسی؟» آرزوی شیطان این است که مردم خدا را فراموش کنند تا بتواند بدیها را در نظرشان زیبا نشان دهد و آنان را از سعادت بهشت دور کند.
**آدم و حوا در بهشت**
پس از زنده شدن آدم و بخشیدن عقل و اراده به او، خدا نام همهٔ چیزها و اسرار جهان را به او آموخت. سپس مقرر شد که آدم و همسرش حوا در بهشت زندگی کنند. حوا نیز از همان گِل آدم آفریده شد تا مونس و همراه او باشد.
خدا همهٔ نعمتها و میوههای بهشت را برای آنان حلال کرد، جز میوهٔ یک درخت که از خوردن آن منع شده بودند. خدا به آنان فرمود: «اگر از میوهٔ این درخت نخورید، همهٔ نعمتها برای شما فراهم است و از گرسنگی، تشنگی، برهنگی و رنج در امان خواهید بود. اما اگر از آن بخورید، به خود ستم کردهاید. مراقب باشید که فریب شیطان را نخورید؛ او دشمن آشکار شماست.»
آدم و حوا در بهشت زندگی آرام و شادی داشتند. در میان باغها و سبزهزارها گردش میکردند، از میوههای شیرین میخوردند و لباسهای فاخر میپوشیدند.
اما شیطان آرامش آنان را برنمیتابید و میخواست آنان را از این نعمت محروم کند. خدا به شیطان قدرت آزار مستقیم نداده بود، اما به او اجازه داده بود با فریب و نیرنگ، مردم را وسوسه کند تا خود مرتکب گناه شوند. پس شیطان به حیله متوسل شد.
هر روز به شکلی جدید درمیآمد و بر سر راه آدم و حوا ظاهر میشد. یک روز خود را به شکل طاووسی زیبا نشان میداد و حوا با دیدن او میگفت: «چه پرندهٔ زیبایی!» شیطان پاسخ میداد: «شما هم اگر بخواهید، میتوانید مانند من باشید.»
روزی دیگر به شکل انسانی بالدار ظاهر میشد و در آسمان پرواز میکرد. حوا با حسرت میگفت: «کاش ما هم میتوانستیم پرواز کنیم.» شیطان میگفت: «اگر بخواهید، میتوانید.»
به شکلی دیگر درمیآمد و با حرکات مسخره و خندههای بلند توجه آنان را جلب میکرد. آدم و حوا با دیدن او میگفتند: «چه کسی خوشحال است!» و شیطان پاسخ میداد: «شما هم میتوانید اینگونه شاد باشید.»
هر بار شکل خود را تغییر میداد و آنان را به شگفت میآورد و سپس میگفت: «شما هم میتوانید بهتر از این باشید که هستید.»
یک روز حوا به آدم گفت: «نمیدانی چه فکری به سرم زده؟»
آدم پرسید: «چه فکری؟»
حوا گفت: «با اینکه احترام زیادی داریم، اما دیگران تواناییهای بیشتری دارند. آنها پرواز میکنند، روی آب راه میروند و هر لحظه به شکل تازهای درمیآیند، ولی ما فقط به بودنمان خوشحالیم.»
کمکم طمع و حسادت در دل آنان ریشه دواند. سپس شیطان به صورت پیرمردی نیکوکار درآمد و هر روز در راه آنان به عبادت مشغول میشد و پس از آن گریه میکرد.
روزی حوا از او پرسید: «چرا گریه میکنی؟ چه غمی داری؟»
شیطان گفت: «من غصهای ندارم، اما دلم برای شما میسوزد.»
حوا پرسید: «چرا؟»
شیطان گفت: «چون شما به خود مغرورید، اما از سرنوشت خود بیخبرید.»
حوا پرسید: «چه خبری؟»
شیطان گفت: «شما فقط میوه میخورید و در بهشت گردش میکنید، اما نمیدانید چه آیندهای در انتظارتان است.»
حوا پرسید: «منظورت چیست؟»
شیطان گفت: «شما میتوانید مانند طاووس رنگارنگ باشید، مانند فرشته پرواز کنید، مانند مرغابی روی آب راه بروید و مانند خوشبختترین افراد زندگی کنید. قدرت زیادی دارید، اما از آن بیخبرید. زندگی شما اکنون کوتاه و بیثمر است، در حالی که فرشتگان همیشه زندهاند. من خود صد هزار سال عمر کردهام، اما شما تنها چند روز زنده خواهید بود. حتی حیوانات آزادانه هر کاری میکنند، اما شما محدود هستید. این چه زندگی است؟»
حوا گفت: «آیا ممکن است ما هم به همهٔ آرزوهایمان برسیم و همیشه زنده بمانیم؟»
شیطان گفت: «البته که ممکن است. اختیارش با خود شماست.»
حوا پرسید: «چطور؟»
شیطان گفت: «مثلاً این که از میوهٔ درخت وسط بهشت بخورید. این درخت خاصیت شگفتانگیزی دارد.»
حوا گفت: «اما خوردن آن ممنوع است.»
آدم نیز تأیید کرد: «بله، این کار حرام است.»
شیطان گفت: «مشکل همین جاست! چیزهای ممنوع، همیشه جذابترند. اگر از این میوه بخورید، به قدرت، زیبایی و عمر جاودان دست مییابید.»
حوا گفت: «عجیب است. باور نمیکنم!»
شیطان گفت: «برای همین ناراحتم. شما حرف یک دوست دلسوز و دانا را باور نمیکنید و به زندگی ناقص خود قانع هستید.»
آدم و حوا گفتند: «شاید دروغ بگویی یا شیطان تو را فریب داده باشد.»
شیطان گفت: «من صد هزار سال عبادت کردهام، چگونه دروغ بگویم؟ اگر باور ندارید، قسم میخورم: به همهٔ چیزهای مقدس، به شرافت و وجدانم قسم که راست میگویم. همهٔ خوشیها در این میوه است. خدا فقط نمیخواهد شما پرخوری کنید، اما خوردن کمی از آن اشکالی ندارد.»
حوا فریب قسم او را خورد و گفت: «پس ما هم میخوریم. میخواهیم از این هم خوشبختتر شویم.»
آنها به سراغ درخت ممنوعه رفتند و از میوهٔ آن خوردند. این درخت، درخت گناه بود و میوهاش هم شیرین و دلپذیر.
آدم و حوا فرمان خدا را فراموش کردند و فریب شیطان را خوردند. شیطان با خوشحالی قهقهه زد، اما ناگهان حال آدم و حوا دگرگون شد. لباسهای بهشتی از تنشان افتاد و از دیدن یکدیگر شرمسار شدند. با برگ درختان خود را پوشاندند و پشیمانی به دلشان افتاد، اما دیگر فایدهای نداشت.
صدای خدا را شنیدند که فرمود: «چرا نافرمانی کردید؟ مگر شما را از این درخت منع نکردم و نگفتم که شیطان دشمن شماست؟»
آنها گفتند: «خدایا، ما خطا کردیم و فریب خوردیم. اگر ما را نبخشی و رحم نکنی، زیانکار خواهیم بود.»
**آدم و حوا در زمین**
خدا فرمود: «حال که قدر نعمتهای بهشت را ندانستید و ثابت شد که فریب میخورید، باید به زمین بروید. بهشت جایگاه گناهکاران نیست. از این پس، میان شما و شیطان دشمنی خواهد بود و باید در برابر وسوسههایش مقاومت کنید. بروید و در زمین زندگی کنید. باید کار کنید، زمین را آباد کنید و مراقب باشید به یکدیگر ستم نکنید. هر که گناه کند، آرامش نخواهد داشت و هر که پشیمان شود، توبهاش پذیرفته است.»
آدم و حوا از بهشت بیرون رانده شدند و به زمین فرستاده شدند. میگویند آدم سالها از پشیمانی گریه میکرد، اما کمکم به زندگی زمینی عادت کردند. با کمک هم برای خود خانه ساختند، از پوست حیوانات لباس دوختند، کشاورزی کردند و از حیوانات استفاده بردند. روزهای اول در غارها زندگی میکردند، اما بعد خانه ساختند و چیزهای تازهای اختراع کردند.
میگویند روزی آدم با گاوی زمین را شخم میزد. گاو نافرمانی کرد و آدم او را با چوب زد. گاو گفت: «چرا مرا میزنی؟»
آدم گفت: «چون نافرمانی میکنی.»
گاو گفت: «تو هم در بهشت نافرمانی کردی، اما خدا تو را نبخشید؟ تو هم حق نداری مرا بزنی.»
آدم شرمنده شد و به خدا گفت: «خدایا، به گناهم اعتراف کردم و توبه کردم و اکنون مجازات میشوم. اما نمیتوانم هر روز سرزنش دیگران را تحمل کنم. کاری کن که حیوانات مرا سرزنش نکنند.»
از آن روز، حیوانات زبان گفتار را از دست دادند و مردم از آن زمان، داستانهای پندآمیز از زبان حیوانات را نقل کردند.
**فرزندان آدم: هابیل و قابیل**
آدم و حوا صاحب فرزندانی شدند و زندگی آنان رونق گرفت. اولین فرزندان آنان دوقلو بودند: یک پسر به نام هابیل و یک دختر. سپس دو فرزند دیگر به دنیا آمدند: قابیل و خواهرش. خواهر قابیل از خواهر هابیل زیباتر بود.
سالها گذشت و زمان آن رسید که هابیل و قابیل ازدواج کنند تا نسل انسان گسترش یابد. وقتی آدم همسران آنان را انتخاب کرد، هابیل پذیرفت، اما قابیل راضی نبود.
شیطان فرصت را غنیمت شمرد و قابیل را وسوسه کرد تا به هابیل حسادت ورزد. آدم به قابیل نصیحت کرد: «زیبایی را با خوبی اشتباه نگیر»، اما قابیل گوش نداد. شیطان به او میگفت: «پدرت میخواهد به تو ستم کند. چرا همسر هابیل باید زیباتر باشد؟ مواظب باش، زیبایی مهم است و چیز دیگر ارزشی ندارد.»
قابیل با هابیل مخالفت کرد و بحث آنان بالا گرفت. سرانجام آدم گفت: «هیچکس قصد ستم ندارد و خدا بهتر از همه حقیقت را میداند. پیشنهاد میکنم هر یک از شما قربانیای بیاورد تا از خدا بخواهیم که قربانی کدام یک را بپذیرد. هر کس قربانیاش پذیرفته شد، همسر زیباتر را به عقد او درمیآوریم. این قرعهای است که نتیجهاش را تنها خدا میداند و همه باید حکم او را بپذیرند.»
هر دو پذیرفتند. هابیل که چوپان بود، بهترین گوسفند خود را انتخاب کرد. قابیل که کشاورز بود، بخشی از محصول کمارزش خود را جدا کرد و آورد. آنها قربانیهای خود را بر تپهای گذاشتند و آدم دعا کرد. آتش آمد و قربانی هابیل را سوزاند.
آدم گفت: «حکمت خدا در این بود و همسر زیباتر سهم هابیل است.»
اما قابیل که نیت پاکی نداشت و در انتخاب قربانی نیز حیله کرده بود، نتیجه را نپذیرفت و گفت: «قرعه بیمعنی است و قربانی بیفایده. چرا نباید اجازه داشته باشم همسرم را خودم انتخاب کنم؟»
آدم گفت: «نیازی نیست تو همه چیز را بفهمی

یک پاسخ
واقعا ممنون، خیلی آموزنده بود. 💚 🤗 🤩 💛