داستانهای قرآن
سرگذشت حضرت ایوب
به قلم: مهدی آذریزدی
خداوند در قرآن، داستان زندگی پیامبران را برای ما بیان کرده است. یکی از این پیامبران، حضرت ایوب بودند. ایشان فردی بسیار صبور و شکرگزار بودند.
حضرت ایوب ثروت زیادی داشتند و خانوادهای خوب و سالم، اما خداوند خواست تا صبر و شکر ایشان را بیازماید. پس تمام ثروت و داراییاش را از دست داد و فرزندانش از دنیا رفتند. با این همه، ایوب هیچ گله و شکایتی نکرد و همچنان شکرگزار خدا بود.
بعد از آن، بیماری سختی به سراغش آمد که سالها طول کشید. بدنش پر از زخم شد، به طوری که همه از او دوری میکردند. تنها همسر مهربانش کنارش ماند و از او پرستاری کرد. با وجود این همه رنج، ایوب هرگز ایمان خود را از دست نداد و همیشه به خدا توکل داشت.
سرانجام، خداوند به دعای او پاسخ داد و گفت: «پایت را بر زمین بکوب!» همین که ایوب چنین کرد، چشمهای از آب جاری شد. به او گفتند: «از این آب بنوش و با آن خود را بشوی.»
ایوب از آن آب نوشید و بدنش را شستشو داد. در کمال شگفتی، تمام بیماریهایش ناپدید شد و سلامتی کامل خود را به دست آورد. خداوند هم خانواده و دارایی از دست رفتهاش را چند برابر به او بازگرداند.
داستان حضرت ایوب به ما میآموزد که حتی در سختترین شرایط، باید صبر پیشه کنیم، امیدوار باشیم و تنها به خدا توکل کنیم.

داستان حضرت ایوب (ع)
حضرت ایوب، پیامبری بود که مردم را به راه حضرت ابراهیم هدایت میکرد. او کشاورز و دامدار بود و خداوند نعمتهای فراوانی به او داده بود: زمینهای حاصلخیز، گاو و گوسفندهای بسیار، کشتی، باغهای زیبا، خانهای نیکو و فرزندان صالح. هر آنچه مردم آرزو میکنند، در زندگی او یافت میشد.
ایوب از ثروتمندترین افراد زمان خود بود، اما همیشه خدا را شکر میگفت و مردم را به پرستش خدا و سپاسگزاری دعوت میکرد.
شیطان به مردم وسوسه میکرد و میگفت: «ایوب چون ثروت زیادی دارد و زندگی راحتی دارد، به راحتی خدا را شکر میگوید. اگر کس دیگری به جای او بود، او هم همین حرفها را میزد. اما اگر بدبخت و گرسنه بود، آیا باز هم میتوانست شکرگزار باشد و عبادت کند؟»
روزهای سخت
خداوند خواست تا ایوب و مردم زمانش را آزمایش کند.
یک روز که ایوب در خانه نشسته بود، یکی از خدمتکاران آمد و گفت: «خبر خوبی نیست؛ کشتی ما غرق شد.» ایوب پرسید: «کشتیبان چه شد؟» گفت: «نجات پیدا کرد.» ایوب گفت: «خدا را شکر که کشتیبان زنده ماند. خدا هر وقت بخواهد میدهد و هر وقت بخواهد میگیرد. کشتی وسیله سفر دریاست. اگر خدا نخواهد که از دریا برویم، از زمین میرویم و باز هم خدا را شکر میکنیم.»
یکی دیگر آمد و گفت: «آذرخش به مزرعه اصابت کرد و همه چیز را سوزاند.» ایوب گفت: «خدا را شکر. خدا سبزی میدهد و خدا خشکی میآورد. آتش کارش سوزاندن است. اگر آذرخش به بیابان خشک بخورد، اثری ندارد؛ اما اگر به مزرعه سبز بخورد، آن را میسوزاند. خدا بهتر میداند چه مصلحتی در کار است.»
یکی دیگر آمد و گفت: «ای ایوب! سیل آمد و همه گله گاو و گوسفندهایت را با خود برد.» ایوب گفت: «سیل نمیداند چه میکند، اما خدا میداند. گاو و گوسفندها را من نیافریده بودم؛ خدا به من داده بود و حالا پس گرفت. برای آنچه داده، شکر و برای آنچه گرفته، باز هم شکر.»
باز هم آمدند و به ایوب خبر دادند که فرزندانش از کوه سقوط کردهاند و از دنیا رفتهاند. ایوب گفت: «دلم میسوزد و اشکم جاری است، اما آنها هم مانند من بنده خدا بودند. عمرشان در دست من نبود. خدا زندگی میبخشد و بازمیگیرد. تنها خداست که همیشه زنده است و سزاوار سپاس و پرستش.»
روزی به او گفتند: «فرعون باغ تو را تصرف کرده است.» ایوب گفت: «گناه این کار بر گردن اوست. حساب من نزد خدا روشن است. من باغ را نمیخوردم و او هم نمیخورد. پیش از من مال دیگری بود و پس از من نیز مال دیگری خواهد شد. خدا را شکر که در این میان مال کسی را به زور نگرفتم و بار گناهم سبکتر است.»
روزی دیگر، وقتی ایوب مشغوع پند دادن به مردم بود، خبر آوردند که خانهات ویران شده است. ایوب گفت: «همه خانهها یک روز ساخته میشوند و یک روز ویران. خانهای که همیشه پایدار میماند، خانه دل و عقل و ایمان است. خانه خدا و خانه آخرت است. دلهایتان را آباد کنید، چون خانههای دیگر از گل و سنگ ساخته شدهاند. اگر دل زنده نباشد، امید نابود میشود. خدا را بشناسید و شکرگزار باشید، زیرا هر چه او بخواهد، حق است.»
شیطان در گوشهای ایستاده بود و با خود گفت: «چه مرد عجیبی! این دیگر پیامبر نیست، فرشته است. من دارم از دست این آدم عاجز میشوم.»
شیطان رفت و دوباره مردم را وسوسه کرد و گفت: «میدانید مسئله چیست؟ این مرد کسی را ندارد که نگرانش باشد. بدنش سالم است و لقمه نانی از هر جایی به او میرسد. شکرگزار بودنش به خاطر راحتی زندگی است. اگر بیمار میشد و درد میکشید، دیگر نمیتوانست برای مردم از شکر و صبر حرف بزند.»
اما آزمایش هنوز تمام نشده بود. ایوب بیمار شد و روز به روز بیماریاش سختتر میگردید. مردم از اطراف او پراکنده شدند، اما او هرگز شکایت نکرد و همچنان شکرگزار بود و صبر میکرد.
شیطان این بار در لباس یک پزشک ظاهر شد و به مردم گفت: «بیماری ایوب واگیردار و خطرناک است.» مردم به ایوب گفتند: «ما از این بیماری میترسیم. باید از شهر بیرون بروی.»
شکر و صبر ایوب
ایوب به کلبهای در بیابان رفت و همچنان مردم را به شکر و صبر دعوت میکرد. کمکم همه از کنارش رفتند و تنها همسرش ماند که از غم و رنج فرسوده شده بود، اما باز هم کار میکرد و خوراک فراهم میساخت. روزی همسرش به شهر رفت تا نان بخرد، اما کاری پیدا نکرد. پیرزنی که آرایشگر زنان بود، به او پیشنهاد کرد که موهایش را بخرد و در ازایش پول بدهد. زن از ناچاری پذیرفت.
شیطان به دیدار ایوب رفت و خبر را به او داد، اما حقیقت را وارونه کرد و گفت: «خبر خوبی نیست؛ همسرت در شهر دست به دزدی زده و مأموران موهایش را بریدهاند.»
ایوب سخت اندوهگین و خشمگین شد و صبر کرد تا همسرش بازگردد. وقتی زن برگشت، ایوب به او گفت: «چرا کاری کردی که موهایت را از دست بدهی و مورد سرزنش قرار بگیری؟ اگر بتوانم، صد ضربه شلاق به تو خواهم زد.»
زن گفت: «نان نداشتیم. نمیخواستم صدقه بگیرم، بنابراین موهایم را فروختم تا نان بخرم.» ایوب گفت: «ما به این نان نیاز نداشتیم. خداوند مهربان است و روزی ما را میرساند.»
وقتی ایوب از این اتفاق دلشکسته بود، شیطان فرصت را غنیمت شمرد و مردم را وسوسه کرد: «دیدید چه بلایی بر سر ایوب آمد؟ این مردی که ادعای پیامبری داشت، این مصیبتها به خاطر دروغگوییاش است. حتماً گناه بزرگی مرتکب شده که اینگونه گرفتار شده است. بیایید از او بپرسیم چه کار بدی کرده است.»
مردم جمع شدند و نزد ایوب آمدند و گفتند: «تو مرد خوشبختی بودی. راستش را بگو چه گناهی کردهای که اینقدر بدبخت شدهای و هفت سال است بهبود پیدا نمیکنی؟ شاید وقتی ثروتمند بودی، فرد بخیلی بودی یا مردم را فریب میدادی؟ ما حتی میترسیم چیزهای دیگری بپرسیم. آیا میخواهی یک بت بیاوریم و توبه کنی؟…»
ایوب پاسخ داد: «خداوند آگاه است که من هرگز از یاد او غافل نبودم، دروغ نگفتم، دل به مال دنیا نبستم و هرگز غذایی نخوردم مگر اینکه یتیمی یا نیازمندی را نیز در آن شریک کردم. حتی در کارهای نیک و عبادت، کارهای سختتر را بر خود هموار میکردم. در این مدت نیز همیشه شکرگزار بودم و صبر کردم، زیرا میدانم در همه کارهای خدا حکمتی است. من نمیخواستم از خود تعریف کنم، اما شما دلم را شکستید.»
وقتی مردم شرمنده شدند و رفتند، ایوب با دل شکسته به خدا دعا کرد و گفت: «خدایا، لطف تو بیشتر از شکر من است. میخواهم صبر کنم، اما صبر تو از صبر من بیشتر است. با این حال، سرزنش دشمن بسیار دردناک است. خدایا، از تهیدستی و بیماری شکایت نمیکنم و بابت فهم و عقلی که به من دادی تا سرزنش دشمن را تحمل کنم، سپاسگزارم. به من صبر بیشتری بده، از پاسخی که به بدخواهان دادم مرا ببخش و بر من رحم کن. اما سرزنش دشمن مرا میسوزاند…»
دوره آزمایش به پایان رسیده بود. خداوند بدن ایوب را شفا داد و با اینکه میدانست خبر شیطان درباره همسرش دروغ بوده، گفت: «قسم خوردهام و باید به آن عمل کنم.» پس صد رشته از ساقههای خشک خرما را برداشت و یکبار همسرش را با آن زد تا به سوگند خود وفا کند.
پس از آن، خبر آوردند که فرعون ستمگر مرده و جانشین او باغ ایوب را پس داده است. وقتی ایوب به شهر بازگشت، مردم که دیده بودند او حتی در سختترین روزهای زندگی نیز از شکر خدا و صبر و پند دادن دست برنداشته و همچون روزهای نعمت، خدا را پرستش کرده است، بیشتر به او ایمان آوردند. ایوب دوباره صاحب فرزند شد و زندگی او و قومش روز به روز بهتر گردید.
