قصه‌های قرآن: داستان حضرت صالح و قوم ثمود

پربازدیدترین این هفته:

آموزش های کسب و کار هشتینو
دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

داستان‌های قرآن
سرگذشت پیامبر صالح و قوم ثمود
به قلم: مهدی آذریزدی

در روزگاران گذشته، قومی به نام “ثمود” زندگی می‌کردند. آنان در سرزمینی خشک و بی‌آب سکونت داشتند، اما با این حال خانه‌های محکم و باشکوهی در دل کوه‌ها می‌ساختند. خداوند پیامبری به نام “صالح” را از میان خودشان برانگیخت تا آنان را به راه راست هدایت کند.

صالح به قومش گفت: «تنها خداوند یکتا را بپرستید و از بت‌ها دست بکشید.» اما بیشتر مردم ثمود، که ثروت و قدرت زیادی داشتند، سخنان او را نپذیرفتند و او را مسخره کردند. آنان گفتند: «تو هم فقط بشری مثل خودمانی! اگر راست می‌گویی معجزه‌ای برایمان بیاور.»

قوم ثمود از صالح خواستند که از کوه، شتری زاییده شود. صالح به درگاه خدا دعا کرد و خداوند معجزه‌ای بزرگ نشان داد: از دل کوه سنگی، شتری بزرگ و سالم بیرون آمد. این شتر نشانه‌ای روشن از قدرت خدا بود.

خداوند به قوم ثمود دستور داد که این شتر را آزار نرسانند و در استفاده از آب، با او شریک باشند؛ یک روز آب برای شتر باشد و روز بعد برای آنان و دام‌هایشان. اما گروهی سرکش از قوم ثمود، این شتر را کشتند و فرمان خدا را نادیده گرفتند. صالح به آنان هشدار داد: «سه روز دیگر عذاب الهی به سراغتان خواهد آمد.»

سرانجام، پس از سه روز، بنا بر فرمان خدا، بلایی بزرگ بر قوم سرکش ثمود نازل شد و آنانی که گناهکار بودند، نابود شدند. این داستان درس بزرگی برای همه انسان‌هاست که در برابر فرمان‌های خداوند فروتن باشند و از سرکشی بپرهیزند.

جداکننده-متن

پس از نابودی قوم عاد، برای دویست سال آن سرزمین خالی از سکنه ماند. سپس گروهی به رهبری فردی به نام «ثمود» از بیابان‌های سوزان به کوهستان‌های آن منطقه کوچ کردند. آنان در آنجا ساکن شدند و با استفاده از چشمه‌های کوهستان، منطقه را آباد کردند.

به تدریج جمعیت قوم ثمود افزایش یافت، اما زندگی برای بیشتر آنان سخت و پررنج بود. یاران ثمود تمام منابع آب و زمین‌ها را در اختیار گرفته بودند و دیگران مانند برده برایشان کار می‌کردند. آنان سنگ‌تراشی می‌کردند، خانه می‌ساختند و بت می‌تراشیدند و تا پایان عمر در حال کار بودند. تنها دلخوشی آنان این بود که در برابر بت‌ها زاری کنند و از آنان درخواست کمک نمایند.

خود ثمود نیز فردی بسیار شرور بود. او بت‌خانه‌ها را تزئین می‌کرد و گاهی مانند دیگران برای زیارت به آنجا می‌رفت. برای فریب مردم و نگه داشتن آنان در نادانی، حتی وقتی کار خوبی انجام می‌داد، می‌گفت: «بت‌ها دستور داده‌اند.»

او بت‌های بزرگی ساخته بود و نام‌هایی مانند خدای آب، خدای باد، خدای خاک و خدای آتش بر آنان نهاده بود. همچنین افرادی حیله‌گر و سخنور را اجیر کرده بود تا در بت‌خانه‌ها بنشینند و به میل او از زبان بت‌ها سخن بگویند.

گاهی اعلام می‌کردند: «خدای آتش دستور داده به همسایه حمله کنیم. هرکس همراهی نکند، مورد خشم خدای آتش قرار خواهد گرفت.» اگر کسی نمی‌پذیرفت، پنهانی خانه و اموالش را آتش می‌زدند و می‌گفتند خشم خدای آتش بر او نازل شده است.

اگر مدتی باران نمی‌بارید، می‌گفتند: «خدای آب خشمگین شده و قربانی می‌خواهد.» سپس دشمنان ثمود را شناسایی کرده، آنان را در پای بت قربانی می‌کردند. پس از بارش باران می‌گفتند: «خدای آب دوباره مهربان شده است.»

با این حیله‌گری‌ها، ثمودیان به دیگران ستم می‌کردند، خون می‌ریختند و فشار بر مردم روزبه‌روز بیشتر می‌شد.

تا اینکه زمان پیامبری حضرت صالح فرا رسید و او مأمور هدایت قوم ثمود شد. خانواده صالح در میان مردم به نیکی شناخته می‌شدند، اما وقتی او رسالتش را آشکار کرد، مردم از او فاصله گرفتند.

مردم ساده از ثمود می‌ترسیدند و اطرافیان ثمود می‌گفتند: «سخنان جدید صالح بوی فتنه می‌دهد. او می‌خواهد آرامش شهر را برهم بزند و بردگان را شورش کند تا خود به قدرت برسد.»

شیطان نیز گمراهان را بیشتر وسوسه می‌کرد و می‌گفت: «عجیب است! این مرد تا دیروز مانند چوپانی معمولی در میان ما زندگی می‌کرد، ولی حالا حرف‌های عجیبی می‌زند. می‌گوید همه خدایان را رها کنید و خدای نادیده را بپرستید… می‌گوید همگی باید از او اطاعت کنید تا زندگی بهتری برایتان بسازد؛ اما با چه ابزاری؟ مشخص نیست… می‌گوید ما گمراهیم و فقط او راهنماست… می‌گوید عقلش از همه بیشتر است و با خدای آسمان‌ها در ارتباط است… چگونه چنین چیزی ممکن است؟ چه کاری می‌تواند انجام دهد که دیگران نمی‌توانند؟ آیا می‌تواند ماه را به زمین بیاورد؟ آیا می‌تواند زمین را به خورشید نزدیک کند؟ آیا می‌تواند مرده را زنده کند؟»

تعداد کمی به صالح ایمان آوردند، ولی بسیاری با او دشمن شدند. با این حال، صالح دست بردار نبود و everywhere با مردم صحبت می‌کرد و باطل بودن روش ثمودیان را نشان می‌داد.

ثمود که از سرنوشت قوم عاد باخبر بود، می‌ترسید. روزی به اطرافیانش گفت: «این صالح مردم را فریب می‌دهد و می‌خواهد آسایش ما را نابود کند. نمی‌دانم منظور اصلی او چیست؛ باید چاره‌ای اندیشید.»

آنان صالح را به مجلسی دعوت کردند و گفتند: «پیش از این کسی از خاندان تو بدی ندیده بود، ولی تو حرف‌هایی می‌زنی که زندگی مردم را آشفته کرده است. تو هیچ یک از خدایان را قبول نداری و آشوب به پا کرده‌ای. این سخنان تازه را از کجا آورده‌ای و خدای نادیده چگونه تو را فرستاده است؟ با ادعا نمی‌توان چیزی را ثابت کرد. اگر راست می‌گویی، باید کاری کنی که هیچ‌کس دیگر نتواند انجام دهد. حرف درست نیاز به دلیل دارد. تو می‌گویی خدای تو همه را آفریده و از همه تواناتر است. اگر چنین است، باید بتواند مثلاً شب را روز کند. ما هم ادعا نمی‌کنیم همه‌چیز را می‌دانیم. در این دنیا زندگی می‌کنیم. اگر تو هم نمی‌توانی کار ویژه‌ای انجام دهی و مانند دیگرانی، باید از این ادعاها دست برداری.»

صالح پاسخ داد: «هر چه می‌گویم به خواست خداست و اگر او بخواهد، هر نشانه‌ای که بخواهید پدیدار خواهد شد.»

**شتر صالح**

اطرافیان ثمود فکر کردند باید از صالح معجزه‌ای غیرممطلب بخواهند تا نتواند انجام دهد و رسوا شود. به او گفتند: «اگر معجزه‌ای داری، از دل کوه شتری زنده بیرون بیاور که جز آب چیزی نخورد.»

صالح گفت: «خدا بر هر کاری تواناست؛ اما اگر چنین معجزه‌ای رخ دهد، باید یک روز آب چشمه به شتر تعلق گیرد و یک روز به شما.»

از آنجا که ثمودیان چشمه را در انحصار خود داشتند و به دیگران آب نمی‌رساندند، صالح می‌خواست با این شرط، سهم آب شتر را بین نیازمندان تقسیم کند.

قوم ثمود که فکر می‌کردند شتر زنده از سنگ بیرون نمی‌آید، گفتند: «می‌پذیریم.»

صالح هشدار داد: «فراموش نکنید که با من پیمان می‌بندید. اگر به شتر آسیبی برسانید و پیمان بشکنید، عذاب نازل خواهد شد.»

گفتند: «پذیرفتیم. تو شتر را از کوه بیرون بیاور، ما او را آزاد می‌گذاریم و اگر تخلف کنیم، عذاب را می‌پذیریم.»

حضرت صالح دعا کرد و دعایش مستجاب شد. از شکاف کوه شتری بزرگ پدیدار گشت. سپس گفت: «حال باید به پیمان خود وفا کنید؛ یک روز آب چشمه مال شتر است و یک روز مال شما. اگر کسی به شتر آسیبی برساند، منتظر عذاب باشد.»

پس از این معجزه، گروهی به صالح ایمان آوردند، اما کسانی که منافعشان به خطر افتاده بود، سخت ناراحت شدند. هم می‌ترسیدند و هم دل‌بستگی‌ای به صالح نداشتند.

ثمودیان دور هم جمع شدند و گفتند: «ببینید! این هم معجزه و این هم شتر صالح! درست است که از سنگ بیرون آمده، اما به ضرر ماست. باغ‌های ثمود در حال خشکیدن است، حوض‌های ثمود بی‌آب مانده و درختان پژمرده شده‌اند. آن وقت صالح یک روز در میان آب چشمه را به بردگان و نیازمندان می‌دهد تا خود و کودکانشان را بشویند و بازی کنند. هر روز هم صالح عزیزتر می‌شود و به زودی کسی around ثمود باقی نمی‌ماند.»

زمان گذشت و ثمودیان مرتب نقشه می‌کشیدند که چگونه شتر صالح را از بین ببرند، اما می‌ترسیدند و می‌گفتند: «اگر وعده عذاب راست باشد، چه می‌شود؟»

روزی خدمتگزاران بت‌خانه‌ها را جمع کردند تا چاره‌ای بیندیشند. شیطان نیز حاضر شد و گفت: «پیشنهادی دارم: باید هم صالح و هم مردم را فریب داد. همه‌چیز با حیله درست می‌شود.»

ثمودیان گفتند: «آفرین! بگو چه باید کرد؟»

شیطان گفت: «کار آسان است. یک نفر را فریب می‌دهیم تا شتر را بکشد. سپس فرد دیگری را پنهان مأمور می‌کنیم تا قاتل را از بین ببرد. بعد به صالح پیغام می‌دهیم که از این حادثه متأسفیم و قاتل هم به سزای عملش رسیده است. از سوی دیگر، میان مردم شایعه می‌کنیم که قاتل دیوانه بوده، ولی صالح عصبانی شده و او را کشته و گفته هزار نفر را به جای شتر خواهد کشت و دارد فتنه به پا می‌کند. بدین ترتیب، هم چشمه را نجات می‌دهیم، هم شتر را از بین می‌بریم، هم مردم را از صالح می‌ترسانیم و هم بهانه‌ای برای آزار او پیدا می‌کنیم.»

ثمودیان گفتند: «آفرین بر این فکر brilliant! این همه خرد، برکت خدمت به بت‌خانه است!»

جوانی را یافتند و با وعده ثروت و مقام، او را به کشتن شتر واداشتند. فرد دیگری را نیز مأمور کردند تا مراقب باشد و اگر کسی قصد آسیب به شتر داشت، او را بکشد.

همزمان شایع کردند که خدای آب بر شتر صالح خشمگین است و به زودی آن را نابود خواهد کرد.

همه این نقشه‌ها اجرا شد: جوان فریب‌خورده با تبر به شتر حمله کرد و مرد محافظ، او را کشت. ثمودیان به صالح پیغام دادند: «از این حادثه متأسفیم و می‌خواستیم قاتل را محاکمه کنیم، اما او نیز به سزای کارش رسید.» به مردم نیز گفتند: «مراقب باشید؛ صالح گفته هزار نفر را به خون شتر خواهد کشت.» آنقدر دروغ گفتند که کسی حقیقت را نفهمید.

از همان روز، آب چشمه را بر مردم بستند و گفتند: «تجربه نشان داد شتر صالح زندگی مردم را برهم زده بود و خدایان بر او خشم گرفتند. حالا اگر کسی می‌خواهد خدای صالح را بپرستد، مانعی ندارد؛ اما آب چشمه مال صاحبان آن است.»

بسیاری از همراهان صالح از او برگشتند و گفتند: «حالا که شتر رفته، دیگر آبی به ما نمی‌رسد؛ پس حق با ثمود است که چشمه را در اختیار دارد.»

پس از این گستاخی دشمنان، ابری سیاه آسمان را فراگرفت. ثمودیان به صالح گفتند: «دیدید که تقصیر ما نبود؟ الآن ابر شده و باران خواهد آمد.»

صالح گفت: «خداوند همه‌چیز را می‌داند. شما به خود ستم کردید و پیمان شکستید و خدا به عهدشکنان وعده عذاب داده است. این ابر، به جای باران، عذاب بر شما می‌بارد؛ مگر اینکه توبه کنید و به خدای بزرگ ایمان آورید و در همه کار از دستور من پیروی کنید. نخستین نشانه توبه، ویران کردن بت‌خانه‌ها به دست خودتان است. فقط سه روز فرصت دارید؛ وگرنه من از میان شما می‌روم و شما نابود خواهید شد.»

کافران با صالح درگیر شدند و گفتند: «این حرف‌ها بیهوده است. اگر نصف آب چشمه باید مال شتر خدا باشد و سخنان تو مردم را از اطاعت ما بیزار کند، ما نه تو را می‌خواهیم و نه یارانت را. به زودی تو را مانند شترت نابود می‌کنیم. اگر راست می‌گویی، یارانت را بردار و از این شهر برو و ما را با عذاب نترسان. ما ابر سیاه و باد و طوفان زیاد دیده‌ایم. این حرف‌ها را به کسانی بزن که خانه‌هایشان سنگی نیست.»

آسمان پیوسته تاریک‌تر می‌شد. شبی که صالح با پیروانش از شهر خارج شد، دشمنان نقشه کشیدند تا به آنان حمله کرده و آنان را نابود کنند؛ اما عذاب آسمانی به آنان مهلت نداد. هنگامی که صالح و یارانش از آنجا دور می‌شدند، مهلت سه‌روزه به پایان رسید. در کوهی که قوم ثمود زندگی می‌کردند، صاعقه و آتشفشان پدیدار شد و در یک لحظه کافران را نابود کرد. خانه‌های سنگی آنان از آتش و سنگ‌های داغ و خاکستر پر شد و دیگر هرگز آن سرزمین آباد نشد.

قوم ثمود نابود شدند؛ اما بت‌پرستی، که از اختراعات شیطان بود، در جاهای دیگر نیز رواج یافته بود. مردم تعالیم الهی نوح را فراموش کرده و پیرو ثروت و قدرت شده بودند. زمانی فرا رسید که برای هدایت مردم به عدالت، کتاب و آیین بزرگ‌تری لازم بود؛ و حضرت ابراهیم ظهور کرد.

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *