داستانهای قرآن
سرگذشت پیامبر خدا هود و قوم عاد
به قلم: مهدی آذریزدی
در روزگاران بسیار قدیم، پس از طوفان حضرت نوح، گروهی از مردم زندگی میکردند که به آنها “قوم عاد” میگفتند. آنها در سرزمینی پهناور و سبز به نام “احقاف” ساکن بودند. احقاف منطقهای بود با تپههای شنی فراوان و سرسبزی.
خداوند نعمتهای زیادی به این قوم داده بود. آنها نیروی جسمانی بسیار زیادی داشتند و میتوانستند خانههای محکم و بلندی از سنگ بسازند. در آن سرزمین، باغهای زیبا و کشتزارهای فراوانی داشتند و از زندگی خوب و راحتی برخوردار بودند.
اما یک مشکل بزرگ داشتند: آنها به جای پرستش خدای یکتا، به پرستش بتهایی از جنس سنگ پرداخته بودند و کارهای ناشایست زیادی انجام میدادند.
به همین دلیل، خداوند پیامبری به نام “هود” را از میان خودشان انتخاب کرد تا آنها را به راه راست هدایت کند. حضرت هود به میان قومش رفت و به آنها گفت: “ای قوم من! تنها خدای یکتا را بپرستید که هیچ معبودی به جز او نیست. آیا از او نمیترسید؟”
حضرت هود به آنها یادآوری کرد که خداوند است که همه این نعمتها را به شما داده است. اوست که باران را از آسمان میفرستد تا کشتزارهایتان سرسبز شود و باغهایتان میوه دهد. پس تنها او را شکرگزار باشید و به درگاهش repentance کنید.
ولی سران قوم عاد که مغرور و متکبر بودند، به حضرت هود پاسخ دادند: “تو انسان سادهای بیش نیستی و ما تو را دروغگو میدانیم. خدایان ما برتر هستند.”
آنها حتی از حضرت هود خواستند که اگر راست میگویی، عذابی را که وعده میدهی بر سرمان بیاور! آنها ایمان نمیآوردند و به کارهای زشت خود ادامه دادند.
سرانجام، فرمان خدا نازل شد. آسمان بر قوم عاد ابری سیاه و ترسناک دید. وقتی آن را دیدند، گفتند: “این ابری است که به ما باران میدهد.” اما حضرت هود به آنها هشدار داد که این همان عذابی است که برایش عجله میکردید.
این ابر، بادی سهمگین و سرد بود که هفت شب و هشت روز پشت سر هم بر آنها وزید. باد آنقدر شدید بود که آنها را از زمین بلند میکرد و سپس بر زمین میکوبید، تا جایی که همه آنها نابود شدند. فقط حضرت هود و کسانی که به او ایمان آورده بودند، نجات یافتند.
این داستان به ما میآموزد که غرور و ناسپاسی نسبت به نعمتهای خداوند، چه عاقبت تلخی دارد و اینکه همیشه باید از پیامبران خدا پیروی کرد.

حضرت هود حدود سیصد سال قبل از پیامبری حضرت صالح زندگی میکرد. هر دوی این پیامبران، پیرو دین و راه حضرت نوح بودند و کتاب یا شریعت جدیدی نیاوردند.
مأموریت هود، هدایت قوم عاد بود. این قوم، چندین قرن پس از نوح در منطقهای به نام «احقاف» سکونت داشتند.
مردم عاد بتپرست شده بودند. آنها آموزههای اصیل آدم و نوح را فراموش کرده و فقط به قانون زور و قدرت گردن نهاده بودند. در جامعه آنها، افراد قدرتمند هر کاری دلشان میخواست انجام میدادند و ضعیفان هیچ پناه و یاوری نداشتند.
حضرت هود مردم را به پرستش خدای یکتا و برپایی عدالت دعوت کرد و از هیچ کوششی در این راه دریغ نکرد. اما قوم عاد به آیین و عادات غلط خود سخت چسبیده بودند و جز عده کمی، کسی به او ایمان نیاورد.
هود دلیل و برهان را به طور کامل برای آنها بیان کرد. به مؤمنان وعده زندگی نیک داد و بتپرستان را از عذاب الهی ترساند. اما شیطان در ذهن قوم عاد چنین القا میکرد: «هود دیوانه است. او بتهایی را که میبینیم رد میکند، اما خدایی را که کسی نمیبیند میپذیرد. به ما میگوید ایمان بیاورید تا خوشبخت شوید، اما درنمییابد که همه چیز در دست خود ما عادیان است: زمین از آن ماست، چشمهها، باغها، درختان، میدانها، معبد بتها، کوهها، چاهها، جشنها و مهمانیها همه مال ماست. پس هود با چه چیزی میخواهد ما را خوشبخت کند؟ آیا جنگ و درگیری خوشبختی میآورد؟ آیا تفرقه و جدایی باعث سعادت میشود؟»
آنها حضرت هود را مسخره کردند و تحت تأثیر بزرگان قوم، به آزار و اذیت او پرداختند.
در پایان، هود از هدایت آنها ناامید شد و بر قومش نفرین فرستاد. عذاب الهی به شکل بادی سرد و توفانی از خاک، قوم عاد را نابود کرد. هود به همراه تعداد کمی از یارانش به شهر دیگری کوچ کرد که بعدها «حضرموت» نام گرفت و در آنجا جامعهای نیک و عادلانه بنیان نهاد.
