قصه‌های قرآن: داستان حضرت یوسف || از درون چاه تا خیانت زلیخا

قصه‌های قرآن: داستان حضرت یوسف || از درون چاه تا خیانت زلیخا

پربازدیدترین این هفته:

آموزش های کسب و کار هشتینو
دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

داستان‌های قرآن
سرگذشت حضرت یوسف
به قلم: مهدی آذریزدی

در کتاب آسمانی قرآن، داستان‌های پندآموز بسیاری وجود دارد که یکی از زیباترین آن‌ها، سرگذشت حضرت یوسف (ع) است. این داستان، ماجرای زندگی پیامبری است که دوران کودکی و جوانی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت.

حضرت یوسف، پسر حضرت یعقوب (ع)، از کودکی مورد علاقه‌ی پدر بود. این موضوع باعث حسادت برادرانش شد. آن‌ها نقشه کشیدند و یوسف را در چاه انداختند تا از پدر دور کنند. اما خداوند از یوسف محافظت کرد و کاروانی او را پیدا کرد و به سرزمین مصر برد.

در مصر، یوسف به خانه‌ی یک مقام مهم راه یافت. او با اخلاق نیکو و خردمندی‌اش، توجه همگان را جلب کرد. اما اتفاقات زندگی، او را به زندان انداخت. حتی در زندان نیز یوسف درستکاری و درک خود را حفظ کرد و به تفسیر خواب زندانیان می‌پرداخت.

بعد از سال‌ها، پادشاه مصر خواب عجیبی دید. یوسف توانست تعبیر درست آن را بیان کند و از زندان آزاد شد. سرانجام، او به مقام مهمی در حکومت مصر رسید. سال‌ها بعد، قحطی بزرگی آمد و برادران یوسف برای گرفتن گندم به مصر آمدند. آن‌ها یوسف را نشناختند، اما او آن‌ها را شناخت.

در پایان، یوسف خود را به برادرانش معرفی کرد و همه از این دیدار شگفت‌زده و شاد شدند. او خانواده‌اش را به مصر دعوت کرد و پس از سال‌ها دوری، دوباره در کنار پدر و برادرانش قرار گرفت. این داستان، نشان‌دهنده‌ی قدرت خداوند و پیروزی نیکی بر بدی است.

جداکننده-متن

یوسف، نور چشمان یعقوب بود.
یوسف پسر یعقوب، یعقوب پسر اسحاق و اسحاق پسر ابراهیم بود.
یعقوب در طول زندگی خود چندین همسر انتخاب کرد که آخرین آن‌ها راحیل، دختردایی او بود. یعقوب دوازده پسر داشت که دو پسرش به نام‌های یوسف و بنیامین از راحیل بودند. آن‌ها در سنین کم مادر خود را از دست دادند.
یوسف از همه فرزندان یعقوب خوش‌چهره‌تر بود و یعقوب این پسر کوچک زیبا و خوش‌زبان را بیش از همه دوست می‌داشت. او از این که یوسف و بنیامین در کودکی بی‌مادر شده‌بودند، بسیار ناراحت بود.
روزی خواهر یعقوب که عمه یوسف بود، نزد او آمد و گفت: «یوسف مادر ندارد و چون پسر خوبی است، نمی‌توانم ناراحتی او را ببینم. اجازه بده از او نگهداری کنم و مانند مادر برایش باشم.» یعقوب پذیرفت؛ اما پس از مدتی احساس کرد دلش می‌خواهد شب و روز یوسف را ببیند. پس به خواهرش گفت: «می‌خواهم یوسف را نزد خودم بیاورم.»
خواهر یعقوب که خود فرزندی نداشت و به یوسف دلبسته بود، در بازگرداندن او تعلل کرد و سرانجام با وسوسه شیطان بهانه‌ای ساخت تا یوسف را نزد خود نگه دارد.
در آن زمان رسم بود که اگر کسی دزدی می‌کرد، صاحب مال می‌توانست دزد را به خدمت بگیرد. خواهر یعقوب کمربندی داشت و آن را پنهانی به کمر یوسف بست. سپس به همه گفت: «کمربند من گم شده است.» پس از جستجو، آن را روی کمر یوسف یافتند و گفتند: «یوسف دزدی کرده است.» خواهر یعقوب گفت: «حالا طبق قانون، حق دارم یوسف را نزد خود نگه دارم.» با این بهانه، او یوسف را نگه داشت؛ اما سرانجام بیمار شد و از دنیا رفت. آنگاه یعقوب، یوسف را نزد خود آورد و او را می‌بوسید و نوازش می‌کرد و بیش از همه به او محبت می‌کرد.
یازده برادر یوسف از این محبت یعقوب به یوسف ناراحت و حسود می‌شدند. مخصوصاً روزی که یعقوب لباس رنگین و زیبایی به یوسف پوشاند، به پدر گفتند: «پدر، تو خیلی یوسف را عزیز می‌داری. مگر ما فرزندان تو نیستیم؟»
یعقوب پاسخ داد: «شما همه فرزندان من هستید و هر پدری همه فرزندانش را دوست دارد؛ اما یوسف و بنیامین مادر ندارند و از همه کوچک‌ترند. محبت من به آن‌ها به این دلیل است. افزون بر این، یوسف مدتی از من دور بود و کمتر او را دیده‌ام. خداوند نیز به او زیبایی ویژه‌ای بخشیده است. یوسف هرگز دروغ نمی‌گوید و برخلاف میل من رفتار نمی‌کند. او پسر بسیار خوبی است و شما نیز باید او را دوست داشته باشید.»
برادران گفتند: «درست است»؛ اما دلشان آرام نمی‌گرفت و قانع نمی‌شدند. با خود می‌گفتند: «چرا پدر ما یوسف را بیشتر دوست دارد و بیشتر نوازشش می‌کند؟»

**خواب دیدن یوسف**
روزی یوسف خوابی دید و آن را برای پدرش تعریف کرد: «در خواب دیدم که خورشید و ماه و یازده ستاره بر من سجده کردند.»
یعقوب گفت: «تعبیر خواب این است که مقام تو نزد خدا از برادرانت بالاتر است و روزی خواهد رسید که همه تو را به بزرگی بشناسند. تو به پادشاهی و پیغمبری خواهی رسید و نزد خدا و مردم عزیز خواهی شد؛ اما خوب است این خواب و تعبیر آن را برادرانت ندانند.»
یوسف خوشحال شد و خواب و تعبیر آن را برای خاله خود تعریف کرد و او نیز خبر را به برادران رساند. وقتی برادران این را شنیدند، بیش از پیش حسادت کردند و به یکدیگر گفتند: «نمی‌توانیم این وضع را تحمل کنیم. یوسف کم‌کم بزرگ می‌شود و هر روز نزد پدر عزیزتر می‌شود. خواب‌هایی که دیده و تعبیر پدر نشان می‌دهد روزی ما باید مطیع او شویم. اگر دیروز پدر برایش لباس نو خرید، فردا که بزرگ‌تر شد، اختیار ما را به دست او خواهد سپرد. باید چاره‌ای کنیم.»
یکی از برادران که حیله‌گرتر بود گفت: «چاره این است که از امروز بیشتر با یوسف مهربانی کنید تا او به شما اعتماد کند و پدرمان نیز بیشتر به ما اطمینان پیدا کند. سپس بقیه کار را من انجام می‌دهم.»

**یوسف و حسادت برادران**
مدتی بر این منوال گذشت. روزی برادران با هم هماهنگ کردند و به یوسف گفتند: «فردا می‌خواهیم به صحرا برویم، بازی کنیم و گوسفندها را بچرانیم. تو هم از پدر بخواه با ما بیایی و دنیا را ببینی. تا کی می‌خواهی در خانه بمانی؟» سپس نزد یعقوب آمدند و گفتند: «پدر، ما هر روز به صحرا می‌رویم، گردش می‌کنیم و چوپانی می‌کنیم؛ اما یوسف همیشه در خانه است. امروز آمده‌ایم اجازه بدهی او را هم با خود ببریم تا صحرا را ببیند و شاد شود. او بچه است، باید بازی کند و جست‌وخیز کند.»
یعقوب گفت: «من هم می‌دانم؛ اما وقتی یوسف از من دور می‌شود، نگران می‌شوم. می‌ترسم در چاه بیفتد یا گرگ به او آسیب برساند. نمی‌توانم این نگرانی را از دل بیرون کنم.»
برادران گفتند: «پدر، چه حرفی می‌زنی! ما یازده نفر قوی هستیم و این صحرا را خوب می‌شناسیم. هر یک از ما می‌تواند یک گله گرگ شکار کند. آیا نمی‌توانیم از این کودک معصوم محافظت کنیم؟ قول می‌دهیم او را تنها نگذاریم و از هر حادثه‌ای نگهش داریم.»
یوسف گفت: «پدر، اجازه بده با برادرها به صحرا بروم. تو هیچ وقت نمی‌گذاری از خانه بیرون بروم. من هم می‌خواهم بازی کنم و صحرا را ببینم.»
آن‌قدر اصرار کردند تا یعقوب راضی شد و اجازه داد یوسف با برادران به صحرا برود. او بسیار سفارش کرد: «مواظب باشید به یوسف گرسنگی و تشنگی ندهید، او را زیر آفتاب گرم نگذارید و پیاده به راه دور نبرید. یوسف مادر ندارد و پسر خوبی است. من بسیار نگرانم، مراقبش باشید.»
برادران گفتند: «پدر جان، آسوده باش. هیچ‌کس بهتر از ما نمی‌تواند از یوسف نگهداری کند. ما او را بر دوش خود سوار می‌کنیم. مگر ما برادر کوچکمان را دوست نداریم؟»
به هر ترتیب یعقوب را راضی کردند. یکی از برادران یوسف را سوار بر دوش کرد و راهی صحرا شدند. آن‌ها خوشحال بودند که یوسف را از پدر دور می‌کنند. وقتی از چشم پدر دور شدند، دشمنی خود را نشان دادند.
کسی که یوسف را بر دوش داشت، او را بر زمین گذاشت و گفت: «من شتر نیستم که تو را سوار کنم. تو هم مثل ما باید راه بروی.»
یوسف گفت: «خیلی خوب، من نگفتم مرا سوار کنید. شما خودتان حرف پدر را اطاعت می‌کردید.»
یکی از برادران گفت: «دیگر پدر اینجا نیست. اگر زیاد حرف بزنی، بدت می‌آید. تو فقط نزد پدر می‌توانی لوس‌ بازی درآوری. اینجا کسی نیست که نازت را بکشد.»
یوسف گفت: «پدر اینجا نیست، اما خدا همه‌جا هست.»
گفتند: «خیلی خوب، خدا فقط برای تو نیست، برای همه هست.»
یوسف گفت: «البته خدا برای همه هست.»
برادران به دنبال بهانه بودند تا یوسف را آزار دهند؛ اما تا آنجا بهانه‌ای پیدا نکرده بودند. کمی که راه رفتند، یکی از آن‌ها با насмеسه گفت: «خوب یوسف، خواب تازه‌ای ندیدی؟»
یوسف گفت: «یعنی چه؟»
گفت: «مثلاً خواب ندیدی که یازده برادر به تو سجده کنند و دست و پایت را ببوسند و تو پیغمبر و پادشاه آن‌ها باشی؟»
یوسف گفت: «منظورتان چیست؟»
گفتند: «منظورمان این است که تو خیال کردی با خواب دیدن و نزد پدر ناز کردن می‌توانی بر ما برتری کنی؛ اما این حرف‌ها تمام شده است.»
یوسف گفت: «هر چه خدا بخواهد، همان می‌شود.»
یکی از برادران گفت: «خدا خواسته است که امروز در دست ما اسیر باشی و نتوانی برخلاف میل ما کاری کنی.» و یک سیلی به گوش یوسف زد.
یوسف تعجب کرد و به سمت برادر دیگر رفت و گفت: «مرا اذیت نکنید، من تقصیری ندارم.» آن برادر نیز او را کنار زد و گفت: «بس است. من یعقوب نیستم که نازت را بکشم.»
برادران یوسف را آزار دادند و به راه خود ادامه دادند. وقتی به محل مورد نظر رسیدند، با هم گفتند: «حالا با این بچه چه کار کنیم؟»
یکی گفت: «باید او را از بین ببریم. باید او را بکشیم. ما نمی‌توانیم این وضع را تحمل کنیم.»
برادر دیگر گفت: «نه، این کار وحشتناک است. من نمی‌گذارم یوسف را بکشید. آدم‌کشی کار بدی است و خونش ما را رسوا می‌کند. به هر حال او برادر ماست. باید راه دیگری پیدا کنیم.»
گفتند: «به هر حال یوسف نباید نزد پدر برگردد.»

**یوسف در چاه**
یکی گفت: «من چاهی در این نزدیکی می‌شناسم. یوسف را در آن چاه می‌اندازیم. بعداً کسی می‌رسد و او را نجات می‌دهد و با خود می‌برد. ما گناه کشتن او را نکرده‌ایم و او نیز از کنعان دور می‌شود.»
دیگران گفتند: «این کار درست نیست. اگر یوسف شرح حالش را بگوید، او را نزد پدر می‌آورند و ما رسوا می‌شویم.»
یکی گفت: «این را هم حل می‌کنیم. صبر می‌کنیم تا کسی یوسف را از چاه درآورد. سپس به او تهمت می‌زنیم و می‌گوییم غلام دروغ‌گو و فراری است تا حرف‌هایش را باور نکنند و او را ببرند و بفروشند.»
برادران گفتند: «فکر بدی نیست.» سپس یوسف را به کنار چاه بردند، پیراهنش را درآوردند و طنابی به کمرش بستند تا او را در چاه بیندازند. یوسف التماس کرد؛ اما کسی به حرفش گوش نداد. وقتی دید کسی به او رحم نمی‌کند، گفت: «حالا که می‌خواهید به من ظلم کنید، بگذارید پیراهنم تنم باشد.»
گفتند: «نه داداش، پیراهن لازم نیست. تو می‌توانی به همان آفتاب و ماه و ستارگان که بر تو سجده می‌کردند بگویی تنت را بپوشانند.»
طناب را به کمر یوسف بستند و او را به پایین چاه فرستادند. وقتی به نیمه راه رسید، یکی از برادران که حسودتر بود طناب را با کارد برید و یوسف در چاه افتاد.
سپس یکی از برادران گفت: «حالا کار تمام است؛ اما به پدر چه جوابی بدهیم؟»
همه گفتند: «بله، به پدر چه بگوییم؟»
یکی گفت: «من فکرش را کرده‌ام. پدر از چاه و گرگ می‌ترسید. ما می‌گوییم یوسف را گرگ خورده است.»
گفتند: «آفرین، پیراهن یوسف هم اینجاست. آن را به خون آلوده می‌کنیم و می‌گوییم از چنگ گرگ درآورده‌ایم.» سپس یک بزغاله کشتند و پیراهن یوسف را به خون آن آغشته کردند. گوشت بزغاله را کباب کردند و خوردند و شب‌هنگام به خانه برگشتند. خود را غمگین و گریان نشان دادند و نزد یعقوب آمدند و گفتند: «پدر، هر چه خدا بخواهد همان می‌شود؛ اما ما خبر بدی آورده‌ایم. در صحرا گرگ یوسف را خورد.»
یعقوب از شنیدن این خبر فریاد زد: «خدای من، چگونه ممکن است؟ یوسف عزیز من…»
برادران گفتند: «بله پدر، با سرنوشت نمی‌شود جنگید. ما مشغول چوپانی بودیم و یوسف را کنار وسایل گذاشته بودیم. ناگهان فریادش را شنیدیم. وقتی رسیدیم، دیدیم گرگ خون‌خوار او را خورده است. فقط این پیراهن خونینش باقی مانده بود.»
یعقوب از شنیدن این حرف بی‌هوش شد و بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، گریه کرد و گفت: «راست بگویید، با یوسف چه کردید؟»
گفتند: «پدر، باور کردنش سخت است؛ اما واقعیت همین است.»
یعقوب پیراهن یوسف را گرفت و بوسید و گریه کرد و گفت: «این پیراهن سالم است. چطور گرگ یوسف را از میان آن درآورد؟ چطور نتوانستید گرگ را بکشید؟»
برادران گفتند: «خیلی متأسفیم؛ اما چه کار می‌توانستیم بکنیم؟ حالا می‌رویم و هر گرگی را در بیابان ببینیم، می‌کشیم.»
یعقوب آن‌قدر در غم یوسف گریه کرد تا چشمانش نابینا شد.

**فروختن یوسف**
برادران نزدیک چاه ماندند تا قافله‌ای از آنجا گذشت. وقتی مردم قافله برای کشیدن آب به چاه رفتند، طناب دلو را در چاه انداختند. یوسف برای بیرون آمدن از چاه، دست به طناب زد. آبکش‌ها دیدند دلو سنگین است و وقتی یوسف را بالا کشیدند، تعجب کردند. او را نزد رئیس کاروان بردند.
وقتی یوسف از چاه درآمد، یهودا (یکی از برادران) خود را به او رساند و در میان شلوغی گفت: «ای برادر، راز برادران را

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *