با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه آغاز از احمد شاملو با شما هستیم.
بی گاهان به غربت به زمانی که خود در نرسیده بود
– چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد
*
*
* گهواره تکرار را ترک گفتم در سرزمینی بی پرنده و بی بهار نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش به راهی دور رفته باشم نخستین سفرم باز آمدن بود
*
*
* دور دست امیدی نمی آموخت لرزان بر پاهای نوراه رو در افق سوزان ایستادم دریافتم که بشارتی نیست چرا که سرابی در میانه بود
*
*
* دور دست امیدی نمی آموخت دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود که روح از شرم ناتوانی دراشک پنهان می شد