با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه از روی پلک شب از سهراب سپهری با شما هستیم.
شب سرشاری بود رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود در بلندی ها ما دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد و تپش هامان می ریخت به سنگ از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها و لعاب مهتاب روی رفتارت تو شگرف تورها و برازنده خاک فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می پیوست سایه ها بر می گشت و هنوز در سر راه نسیم پونه هایی که تکان می خورد جنبه هایی که به هم می ریخت