شعر لحظه گمشده اثر سهراب سپهری از کتاب زندگی خوابها

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه لحظه گمشده از سهراب سپهری با شما هستیم.

داب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد در باز شد و او با فانوسش به درون وزید زیبایی رها شده ای بود و من دیده به راهش بودم رویای بی شکل زندگی ام بود عطری در چشمم زمزمه کرد رگ هایم ازتپش افتاد همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله فانوسش سوخت زمان در من نمی گذشت شور برهنه ای بودم او فانوسش را به فضا آویخت مرا در روشن ها می جست تار و پود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت نسیمی شعله فانوسش را نوشید ئزشی گذشت ئ من در طرحی جا می گرفتم در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم پیدا برای که ؟
او دیگر نبود آیا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد من چه بیهوده مکان را می کاوم آنی گم شده بود

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *