با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه هملت از احمد شاملو با شما هستیم.
بودن یا نبودن.
.
.
بحث در این نیست وسوسه این است.
*
*
* شراب ِ زهر آلوده به جام و شمشیر به زهر آب دیده در کف دشمن.
– همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه معلوم فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست وبستر فریب او کامگاه عمویم!
[ من این همه را به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی از سر اتفاق به نظاره گان تماشا] اگر اعتماد چون شیطانی دیگر این قابیل دیگر را به جتسمانی دیگر به بی خبری لا لا نگفته بود،
– خدا را خدا را !
*
*
* چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته از تمامی فاجعه آگاه است وغمنامه مرا پیشاپیش حرف به حرف باز می شناسد
*
*
* در پس پرده نیمرنگ تاریکی چشمها نظاره درد مرا سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن در اختلال صدا و تنفس آن کس که متظاهرانه در حقیقت به تردید می نگرد لذتی به کف آرند.
از اینان مدد از چه خواهم،
که سرانجام مرا و عموی مرا به تساوی در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر کلادیوس نه نام عــّم که مفهومی است عام.
وپرده.
.
.
در لحظه محتوم.
.
.
*
*
* با این همه از آن زمان که حقیقت چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد و گندِِِ جهان چون دود مشعلی در صحنه دروغین منخرین مرا آزرد،
بحثی نه که وسوسه ئی است این:
بودن یا نبودن