شعر چلچلی اثر احمد شاملو از کتاب ققنوس در باران

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه چلچلی از احمد شاملو با شما هستیم.

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.
پای در پای آفتابی بی مصرف که پیمانه می کنم با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.
پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.
افسانه های سرگردانیت
– ای قلب در به در!

– به پایان خویش نزدیک میشود.
بیهوده مرگ به تهدید چشم می دراند.
ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم جز به گونه این رنجها که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم چونان خاطره ئی هر یک در میان نهاده از نیش خنجری با درختی.

*
*
* با این همه از یاد مبر که ما
– من وتو
– انسان را رعایت کرده ایم.

*
*
* درباران وبه شب به زیر دو گوش ما در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما روسبیان به اعلام حضور خویش آهنگ های قدیمی را با سوت میزنند.
(در برابر کدامین حادثه آیا انسان را دیده ای با عرق شرم بر جبینش؟
)
*
*
* آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی توان خرید،
مرا
– دریغا دریغ
– هنگامی که به کیمیای عشق احساس نیاز می افتد همه آن دم است .
همه آن دم است .

*
*
* قلبم را در مجری ِ کهنه ئی پنهان می کنم در اتاقی که دریچه ئیش نیست.
از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم وبه جای همه نومیدان میگریم.
آه من حرام شده ام!

*
*
* با این همه
– ای قلب در به در!

– از یاد مبر که ما
– من وتو
– عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر که ما
– من و تو
– انسان را رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود یا نبود

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *