دستهاشو که دیدم، دیگه تمام بود. برگهای سبز و پرپرش داشت یکی یکی زرد میشدند و میریختند، انگار داره با من قهر میکنه. وسط مهمونی عید، جلوی چشم همه، داشت میمرد. منم فقط میتونستم نگاش کنم و احساس یک قاتل رو داشته باشم.
همه چیز از یه عکس اینستاگرامی شروع شد. یه گلدان سانسوریای پرپور با برگهای ابریشمی، توی یه گوشه دنج کنار کتابخونه. به خودم گفتم حتما روحیهی خانه رو عوض میکنه. هفتهی بعد رفتم گلفروشی محله، ۱۲۰ هزار تومن دادم و یک سانسوریای نسبتاً شاداب رو با کلی امید آوردم خونه.
اما این گیاه به ظاهر سرسخت، یه دیوای حسود بود:
* **عاشق نور غیرمستقیم؟ دروغ محض!** گذاشتمش کنار پنجرهی شمالی. شروع کرد به ریختن. برداشتمش به گوشهی کمنورتر اتاق. برگهاش نرم و شل شدند. انگار فقط نور یه موزهی خاص با دمای کنترلشده براش کافی بود.
* **آبیاری هر دو هفته یکبار؟ شوخی بود.** با دقت تمام تقویم رو علامت میزدم. اما یا برگهاش از تشنگی خشک میشدند یا از خوشخدمتی من میپوسیدند. حس میکردم داری با یک مادهی منفجره کار میکنی، نه یه گیاه.
* **حس یک شکست خورده میداد.** هر صبح که از خواب بلند میشدم، اول میرفتم سراغش. حالتش بهتر بود یا بدتر؟ این استرس دائمی، لذت داشتن یه گیاه رو کاملاً از بین برد. به جاش یه وظیفهی سخت و شکآور آورده بود خونه.
نقطهی اوج، همون شب عید بود. با کلی ذوق و سلیقه گلدانش رو عوض کرده بودم. فکر میکردم دارم بهش خدمت میکنم. اما ظرف چهلوهشت ساعت، تمام برگهای جدیدش را انداخت. دیگه تمام. فهمیدم این رابطه یکطرفه است. من دارم جون میکنم، اون داره جون میدهد.
**حکم نهایی:** نخیر. به هیچوجه. مگر اینکه زندگی بیدغدغهای دارید و عاشق چالشهای بیهوده هستید. این گیاه برای آدمهای وسواسی و احساساتی مثل من، یک خودآزاری گرانقیمته. به جاش برید یه پوتوس بخرید. همون ۳۵ هزار تومانی. همیشه سبزه، قدردان زحمتتون هم هست. سانسوریا رو بذارید برای کسانی که روحیهی باغبانی دارن، نه آدمهای عادی که فقط یه کم سبزی تو خونه میخوان.
