شعر دیو شب اثر فروغ فرخزاد از کتاب اسیر

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه دیو شب از فروغ فرخزاد با شما هستیم.

لای لای ای پسر کوچک من دیده بربند که شب آمده است دیده بر بند که این دیو سیاه خون به کف ‚ خنده به لب آمده است سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدمهایش را کمر نارون پیر شکست تا که بگذاشت بر آن پایش را آه بگذار که بر پنجره ها پرده ها را بکشم سرتاسر با دو صد چشم پر از آتش و خون میکشد دم به دم از پنجره سر از شرار نفسش بود که سوخت مرد چوپان به دل دشت خموش وای آرام که این زنگی مست پشت در داده به آوای تو گوش یادم آید که چو طفلی شیطان مادر خسته خود را آزرد دیو شب از دل تاریکی ها بی خبر آمد و طفلک را برد شیشه پنجره ها می لرزد تا که او نعره زنان می آید بانگ سر داده که کو آن کودک گوش کن پنجه به در می ساید نه برو دور شو ای بد سیرت دور شو از رخ تو بیزارم کی توانی بر باییش از من تا که من در بر او بیدارم ناگهان خامشی خانه شکست دیو شب بانگ بر آورد که آه بس کن ای زن که نترسم از تو دامنت رنگ گناهست گناه دیوم اما تو زمن دیوتری مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن طفلک پاک کجا آسوده ؟
بانگ میمرد و در آتش درد می گدازد دل چون آهن من میکنم ناله که کامی کامی وای بردار سر از دامن من

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *