شعر مرگ ناصری اثر احمد شاملو از کتاب ققنوس در باران

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه مرگ ناصری از احمد شاملو با شما هستیم.

با آوازی یکدست،
یکدست دنباله چوبین بار در قفایش خطّی سنگین و مرتعش بر خاک می کشید.
((
-تاج خاری برسرش بگذارید!
)) و آواز ِ دراز ِ دنباله بار در هذیان ِ دردش یکدست رشته ئی آتشین می رشت.
((
– شتاب کن ناصری،
شتاب کن!
)) از رحمتی که در جان خویش یافت سبک شد و چونان قوئی مغرور در زلالی خویشتن نگریست ((
– تازیانه اش بزنید!
)) رشته چر مباف فرود آمد.
و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ در طول ِ خویش از گروهی بزرگ.
بر گذشت.
((
– شتاب کن ناصری،
شتاب کن!
))
*
*
* از صف غوغای تماشا ئیان العارز گام زنان راه خود را گرفت دست ها در پس ِ پشت به هم در افکنده،
و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده آزاد یافت:
((
– مگر خود نمی خواست،
ورنه میتوانست!
))
*
*
* آسمان کوتاه به سنگینی بر آواز ِ روی در خاموشی ِ رحم فرو افتاد.
سوگواران،
به خاکپشته بر شدند و خورشید و ماه به هم بر آمد.

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *