با سلام به کاربران هشتینو، با ارائه صبوحی از احمد شاملو با شما هستیم.
به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش شبکور گرسنه چشم حریص بال می زد.
به پرواز شک کرده بودم من.
*
*
* سحرگاهان سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ در تجلی بود.
با مریمی که می شکفت گفتم
«شوق دیدار خدایت هست؟
»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد خسته گی باز زادن را به خوابی سنگین فروشد همچنان که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛ و شک بر شانه های خمیده ام جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند بالی شد که دیگر بارش به پرواز احساس نیازی نبود